مختصر و مفيد
ما را چه غم ز هرزه گیاهی که سبز شد
بر خاکمان مباد هجوم گرازها
صادقانه بمان، عاشقانه بمير
ما را چه غم ز هرزه گیاهی که سبز شد
بر خاکمان مباد هجوم گرازها
سيد جان آخرش نفهميديم قانونگرايي چي شد؟
ادب مرد به از دولت اوست چه شد؟
تو كه ناراحت شدي مدرك زنت رو محمود نشون داده اونم كپيشو كه اصلا معلوم نبود برام سواله كه چرا تو شو تلوزيوني چرا اونجور ناموست رو به نمايش گذاشتي؟
اي داد بيداد
مفت باختي سيد مفت
حتي اگه بازي رو هم ميبردي بازم بازنده بودي
كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم
تفاوت من و رئیسم
وقتی من یك كاری را دیر تمام میكنم، من كند هستم.
وقتی رئیسم كار را طول دهد، او دقیق و كامل است.
وقتی من كاری را انجام ندهم، من تنبل هستم.
وقتی رئیسم كاری را انجام ندهد، او مشغول است.
وقتی كاری را بدون اینكه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.
وقتی رئیسم این كار را كند، او ابتكار عمل به خرج داده است.
وقتی من سعی در جلب رضایت رئیسم داشته باشم، من چاپلوسم.
وقتی رئیسم، رئیسش را راضی نگاه دارد، او همكاری میكند.
وقتی من اشتباهی كنم، من نادان هستم.
وقتی رئیسم اشتباه كند، او مانند دیگران یك انسان است.
وقتی من در محل كارم نباشم، من در گشتزدن هستم.
وقتی رئیسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.
وقتی یك روز مرخصی استعلاجی داشته باشم، من همیشه مریض هستم.
وقتی رئیسم در مرخصی استعلاجی باشد، او حتماً خیلی بیمار است.
وقتی من مرخصی بخواهم، باید یك جلسه دلیل و توجیه بیاورم.
وقتی رئیسم به مرخصی برود، باید میرفت چون خیلی كار كرده است.
وقتی من كار خوبی انجام میدهم، رئیسم هرگز به خاطر نمیآورد.
وقتی من كار اشتباهی انجام دهم، رئیسم هرگز فراموش نمیكند.
آدمیت
از همان روزی که دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل،
از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشيد
آدميت مرد! گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که يوسف را برادر ها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود.
بعد دنيا هی پر از آدم شد واين آسياب، گشت وگشت،
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دريغ! آدميت برنگشت!
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است سينه دنيا ز خوبی ها تهی ست صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است!
صحبت از موسی و عيسی و محمد نابجاست
قرن « موسی چمبه » هاست!
روزگار مرگ انسانيت است:
من که از پژمردن يک شاخه گل، از نگاه ساکت يک کودک بيمار، از فغان يک قناری در قفس از غم يک مرد در زنجير حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست،
وندرين ايام، زهرم در پياله، زهرمارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن يک برگ نيست.
وای! جنگل را بيابان می کنند!
دست خون آلوده را در پيش چشم خلق پنهان می کنند!
هيچ حيوانی به حيوانی نمی دارد روا آنچه اين نامردمان با جان انسان می کنند ....!
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست
فرض کن : يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن : جنگل بيابان بود از روز نخست!
در کويری سوت و کور،
در ميان مردمی با اين مصیبت ها صبور،
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانيت است.....
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر
مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم .
متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر .
بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم .
چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم .
زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان .
ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر.
بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم .
ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم .
فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را
بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام مي رسانيم.
عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر.
کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم .
اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی .
فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده .
بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است.
در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد.
زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد.
زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است .
از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد .
عباراتی مانند 'يکی از اين روزها' و 'روزی' را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم 'يکی از اين روزها' بنويسيم همين امروز بنويسيم.
بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد .
هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد .
اگر شما آنقدر گرفتاريد که وقت نداريد اين پيغام را برای کسانيکه دوست داريد بفرستيد، و به خودتان مي گوييد که 'يکی از اين روزها' آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنيد ... 'يکی از اين روزها' ممکن است شما اينجا نباشيد که آنرا بفرستيد!
نمیدونم حکایت اون کسی رو که کلی گوسفند داشت را شنیدید یا نه؟ میگن یه کسی کلی گوسفند داشت و هر روز یه چوپانی اونا رو میبرد به چرا. ولی وقتی آخر وقت به خونه برمیگشتند و شیر گوسفندها دوشیده میشد صاحب گوسفندان کلی آب رو در شیر میریخت که به خیال خودش سود بیشتری ببره از اون طرف هر چقدر چوپان بنده خدا التماس میکرد که ارباب این کار آخر و عاقبت نداره ولی کو گوش شنوا؟ بالاخره یه روز که گوسفندها توی یه دره داشتند چرا میکردند به یکباره رعد و برق شروع شد و یک رگبار شدید شروع به بارش کرد بارندگی به قدری شدید بود که فرصت فرار به چوپان نداد و زمانی متوجه سیل عظیم بالای دره شد که دیگه کاری جز نجات جان خودش نداشت .وقتی هوا خوب شد شیون کنان به سمت خانه ارباب رفت و فریاد میزد ای خانه خراب تمام آبهای اضافه شده به شیر جمع شدند و گوسفندانت را بردند. حالا این حکایت بعضی از کاسبان و بازاریان دوران ماست به خیال خودشان دارند سود میکنند. نمیدانند روزی سیلی بنیان کن ریشه آنها را خواهند کند.آخر یکی نیست بگوید میوه را 500 تومان بخری و به 1000 بفروشی انصاف است؟ مسیر 250 تومانی را 500 بگیری انصاف است؟ و ...